قهرمان ميرزا عين السلطنه
580
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
علما و شاهزادگان معظم عليحده و هركدام پنج پنجهزارى زرد داشت . امسال آن هم كسر شده و هركدام يكصد و چهل شاهى سفيد داشت . من خودم سال اول كه سلام رفتم عيدى گرفتم چهار صد شاهى و هيجده دو هزارى بود . سال به سال كم شد تا اينقدر شده است . آن سالها خود شاه به دست مبارك مىداد . حالا در كيسه است . اگرچه حال هم به دست مبارك مرحمت مىكند . نواب عليه مىفرمودند همه ساله رسم بود شاهزاده اعتضاد السلطنه مرحوم شاهى عيد را يك تكه ظرف نقره درست مىكردند و آنقدر بود كه قهوه سينى بزرگ و اسبابهاى ديگر مىشد . خير و بركت بقول زنها اينطور از ميان مردم ايران رفته . شاه كه صد و چهل دانه شاهى مرحمت كنند ماها چه بدهيم . هر شاهى سفيد سيصد دينار و هر مثقالش يكهزار و سيصد دينار به فروش مىرسد . بارى تا به آخر سلام من ايستادم . غير اشخاصى كه جزو شمشيرگيرها مىايستند و جاى معين دارند ديگران مىروند . خيلى خسته شديم . بعد از اتمام سلام خانهء حضرت و الا رفته زود منزل آمدم . سال كهنه باصطلاح تمام شد . خداوند سال نو را مبارك و ميمون كند و فرج و گشايش مرحمت كند . نه من تمام مردم گرفتار و مبتلا هستند . زياده چه نويسم . شبهاى احياء يكشنبه 24 شهر رمضان - اين مدت ايام عيد هر شب جائى مهمان بوديم . روزها كه از كسالت روزه و خواب تا عصر نمىشود حركت كرد . بعد از افطار هم اغلب مهمان بوديم . رمضان تمام شد و مهمانيهاى ما نصف نشده است . يك شب منزل نبودم . جز دو شب كه مهمانى كردم . شبهاى احياء منزل حضرت و الا به رسم معمول روضه بود . دو شب را مسجد جناب آقا شيخ مهدى ، پسر مرحوم حاجى ملا آقا بزرگ رفتيم . مسجد ملك التجار مرحوم است . وعظ جناب آقا خيلى تماشا دارد . سه مجلس وعظ حفظ كرده . خداى من شاهد است كه پنج سال است با دو سه نفر آنجا رفتيم همان الفاظ را يكان يكان به خاطر داشتيم . در سر همان حرف كه مىرسيد و مىگفتيم فلان حكايت يا فلان لغت را بايد بگويد همان را مىگفت . ابدا تغييرى نداده بود . . . شب بيست و سيم را مسجد حاجى خازن الملك رفتيم . حاجى ملا باقر واعظ است . جناب ميرزا حسن آشتيانى اين مسجد نماز مىخواند . حالا مكه رفته شخصى را نايب قرار داده . حاجى ملا باقر اول واعظ طهران است . افسوس كه صدايش گرفته و سينهاش تنگى مىكند . ديشب را منزل پسرهاى ركن الدوله دعوت داشتيم . باران دو سه روز است متصل مىبارد . در شدت باران رفتيم . خيس آب شديم . جمعى از مهمانها تنبلى كرده نيامدند . عماد السلطنه ، تولوى خان ، معتضد السلطنه بودند . باران متصل مىآمد . مشغوليات معينه بود . پسرهاى ركن الدوله به فارس مىروند . ركن الدوله خيلى مختصر مىرود . تا ساعت هشت آنجا بوديم . بعد شدت باران زيادتر شد تا دم در هم رفتيم اصرار زياد كردند . باران هم چشمها را ترسانيد . رأيها به ماندن استقامت گرفت . معتضد السلطنه آخر رفت . عماد السلطنه هم بعد از توپ رفت . من و تولوى خان